زندگی آنچنان پویا ، پیچیده و زیباست که رنجهایش انسان افکن و نابود ساز نمی توانند باشند ، گر چه هر روزناظر بر افتادن و از پای در آمدن انسانهایی هستیم . آنچه در بالا بدان گذر شد دستاویزی تراویده از مغز بود که خود حاصل تجربه ها و چکیده زندگی های بسیار است.غرض از بیان بالا ، بیان آغاز هر چیز به بهانه آوردن نیست،بلکه جمع بست تجارب است که در پیامد کلام و گفتار بدان روی خواهیم نمود.
 
اینک با این کاغذ،این قلم،زیر نور کم که به کورسوی می ماند و آزارده چشم وناتوان کننده آنست ،می کوشم تا با مهمیز اندیشه بر اسب چموش پراکندگی ذهن و آشوب ان غلبه کنم و رشته اصل گفتار را بر ورق نگارم.                                                                                                                                                                                 
   
                                            
امروز که پایان سیزدهمین روزاسفند ماه هزار و سیصد و پنجاه و نه شمسی باشد و آغاز دیگر روز در محل کار،به نوشتار آغازین اندیشه و هدفی دست خواهم زد که سالها در رنج آن ذوب گشته و گریبان تفکر به زانوی زخمین زندگی سپرده ام. کاری که اگر ننگارم نتوانم و اگر خواهم، پرسم از خود که چگونه؟ و چون باید نوشت؟
من اینک قلم به دست گرفته و میروم تا زندگی ام را بنویسم.هدفم از اینکار نگارش زندگینامه یا اتو بیوگرافی نیست. هدفم از اینکار کسب شهرت نیست ، به نمایش گذاردن خود در داوری دیگران هم نیست،هدفم آزمون نویسندگی یا بیان یک زندگی ایده ال نیست، هدفم از اینکاراثبات هنرمند بودن یا نبودن نیست، حتی در اینکار من نمی خواهم پادو و یا حمال جامعه شناسان،تاریخ نگاران، منتقدین و نویسندگان و هنرمندان باشم تا خوراک برایشان درست کرده باشم. در این کار هدفم بیان بدایع و تحفه های نایافته بدست دگران که این من از صندوقچه خود بدر خواهم ،نمی باشد.
هدف و راهبرمن همان است که گفتم ، من نتوانم که ننویسم.اما نخواهم هرچه را نویسم ، من کوشایم به بیان واقعیت ها و نمایان ساختن گوشه هایی از حقیقت زندگی و آرزومند به استفاده هرچه بیشترانسانهایی که این نوشته را خوانند و خواهند خواند. در هر رشته و جامه که باشند،اما من همه انسانها را یک جور ندیده ام و نمی بینم، لذا برای آنان که بیشتر دوستشان دارم و بیشتر دل بسته مهرشانم و در تلاششان یاری رس، می نویسم. برای آنانکه آینده از آن آنانست. آنها که کار می کنند، آنها که برای سعادت انسان تلاش دارند و آنها که صادقانه و راست پندارانه عشق به زندگی انسان دارند. تلاشم هرچه باشد تحفه آنان باد! و مباد که واژه ای نویسم تا نا مردمان از ان بهره گیرند. در من چنان عشقی سوزان به انسان و سعادتمندیش موج می افکند که گویدم یخ باش و نویس، که جز این هرگز نقاش طبیعت نیز یارای کشیدن بتانی زیبا در توفان نبوده است.پس با قلبی گرم ومغزی سرد می نگارم ولی در لحظه نگارش قلبم یخ خواهد کرد که آنسان نویسم که جانبخش و دل انگیز آن مردمان گردد و ذهن شان افزاید و هراس از توفان ندارند.
سالهاست با خود می اندیشم که من چه هستم، چه باید بکنم و چگونه باید بکنم؟ اما کمتراز آن با ز سالهاست که در خودم یک نیرو را می دیدم و می بینم که مرا می خواند و نهیب زنان، کرنش بر می آورد که بنویسم و در این میان خودم یا به گفته عارفان خویشتن خویشم رهایم نسازند وآن زندگی گذشته است،آن زندگی هم پیوند با دیگران که آسوده ام نگذارند و درهر لحظه از این سالها که به بیش از 15 رسند چگونه و چون نوشتن یار ذهنم بوده اند.

دانلود و مشاهده نسخه اصلی

دانلود و مشاهده نسخه دستنویس

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *