دسته‌بندی: میثراگوراس و ادبیات

ضرب المثل

روزی بود، روزگاری بود. شهری بود و شهریاری بود.شهریار وزیری داشت. وزیر با تدبیر و داننده بود. شهریار آگاه به دانندگی و سیاست وزیر بود. روزی شهریار وزیر خویش را فرا خواند و گفت: وزیر! ما خیلی دلمان می خواهد خدا بشویم! آیا تو تدبیری داری؟ صلاح میدانی ما ادعا کنیم خدا هستیم!؟ وزیر گفت: اکنون زود است شهریار من! شهریار گفت: پس هر وقت ، گاه آن رسید مارا خبر کن! وزیر گفت: به چشم ، شهریارمن!. مدتی گذشت. باز شهریار وزیر را فرا خواند و گفت: وزیر!  ما دیگر حوصله اش را نداریم! آیا وقتش نرسیده که ما خدا بشویم؟ آیا تو کاری کرده ای یا نه؟ وزیر گفت: خیر شهریارمن! وقتش نرسیده است. اکنون دستور بدهید مردم به جای گندم ذرت بکارند! شهریار دستور داد، سال دیگر به جای گندم مردم ذرت بکارند. مردم چنین کردند.سالی بگذشت. باز شهریار وزیر را فرا خوانده گفت: پس چه شد وزیر؟ ما باید خودمان برویم در میان مردم وخودمان از نزدیک آنها را ببینیم!.

ادامه مطلب »

رهایش

از باد پرسیدند: به کجا می روی؟ گفت: میروم تا باد باشد . به آب گفتند: تو کجا ؟ گفت میروم تا آب باشد. که آب اگر باشد،  زندگانی نیز هست. پرنده را گفتند: تُرا چه می شود؟ گفت: شوق پرواز به سرم درفتاده ست باز. شورِ اینجا – نبودنم هوس است. و من سنگ بودم سنگ. چرا که ایستاده بودم و می نیوشیدم. و اندیشان که سالهای محکومیتم چند است. و می شمردم سالهای پیموده را با تسبیح . دانلود و مشاهده نسخه اصلی

ادامه مطلب »

سرزمین من

برف می بارد برف می بارد ریزه، ریزه آرام، آرام برف می بارد   به رویِ خاک و سنگ به َبرِ سینۀ خاکِ دلتنگ سرزمینِ جنگ به رویِ خارزاری پر از ننگ برف می بارد.   و اندوه من آنست کین برفِ قشنگِ امروز شاید که نبارد تا روزی دگر و باز زمین خشک و بی بر ماند از هر آب و آبادانی چشمهِ خشک و درختِ لُخت که گر باران نبارد بر دل این سرزمین پیر سرزمین آفتاب تابان آفتاب اژدهایی می شود سوزان و این بار شهر سوخته می شود کشور.   برف می بارد برف می بارد از چرخ کبودی رنگ امیدِ تازه می بارد بر دل این دل بر این چرخیده با هفت افرنگ دانلود و مشاهده نسخه اصلی

ادامه مطلب »

سبزستان

در پایین پای زرد کوه تا چشم کار می کرد تپه ها ،دره ها ،کوهپایه وبیابانهایی بود که آب و گیاهی در آنها به هم نمی رسید. خاکِ همیشه لُخت و گندمگونِ آن ، سینۀ سوخته ای،ازتشنگی و تنهایی داشت. تپه ها همچون دره ها ، و بیابانها همانند کوهپایه ها، از بامداد تا شامگاه خمیازه می کشیدند و آرزوی زنگ زدۀ آب را در سینۀ پر اندوهشان با خود می داشتند. تنها تلاششان نگاهی افسرده و حسرت بار به بالای سرشان ؛ آسمان سترون بود. تپه های چُرتزده ، غروب که می شد خسته و یکنواخت به خواب می رفتند .                                                                                                                             

ادامه مطلب »

آینه

( باغ بزرگ خانهُ لرد ویلسون . شب است . یک میز گرد کوچک در وسط و دو صندلی در کنار آن قرار دارد که ایزابل و نقاش روی آن دو نشسته اند . چند چراغ فضا را روشن می کند . هر دو ساکت اند. ایزابل آرام از جای برمی خیزد )   ایزابل : اینک برخواهم خاست و آخرین قطره های کرانۀ اشک را از گونه های دریای ابرگون برخواهم زدود ، و با این زدایش ، زنگار از چهرۀ جان خویش برخواهم تراشید و با این تراشش ، خراشه های خونین را چرک ناک و دل آزارانه در زنبیل چوبین گُلهای پلاسیدۀ دیروزین درخواهم ریخت و همگی را در میان سیاهی خاک شب، پنهان خواهم کرد.                                                                                          

ادامه مطلب »

هنوز نشستید؟

عثمان پناه دیوار کز کرده بود. چوب کبریتی را که چاک لب گذاشته بود با دندانهای دراز و زرد نبویش می جوید و به بخت خودش تف می انداخت. با خود می اندیشید، اما به چه چیز؟ خودش هم نمی دانست به چه چیزی می اندیشد یا نمی اندیشد.اصلا چیزی دارد به آن بیاندیشد یا نه.اندیشه هایش چنان آشفته و در هم بر هم بود گویی خمپاره خورده باشند، هیچ یک راه به جایی و کاری نمی بردند و به آن دیگری نیز راه و میدان نمی دادند. انتظار کشیدن و چشم به راه کسی بودن، در او چنان خوی گرفته شده و جا افتاده که دیگر فرقی نداشت کسی بیاید یا نیاید . اینک هم چون کاری نداشت بکند، اینجا نشسته و از سر عادت چشم به پیرامون خود داشت.                                                                   

ادامه مطلب »