
سبزستان
در پایین پای زرد کوه تا چشم کار می کرد تپه ها ،دره ها ،کوهپایه وبیابانهایی بود که آب و گیاهی در آنها به هم نمی رسید. خاکِ همیشه لُخت و گندمگونِ آن ، سینۀ سوخته ای،ازتشنگی و تنهایی داشت. تپه ها همچون دره ها ، و بیابانها همانند کوهپایه ها، از بامداد تا شامگاه خمیازه می کشیدند و آرزوی زنگ زدۀ آب را در سینۀ پر اندوهشان با خود می داشتند. تنها تلاششان نگاهی افسرده و حسرت بار به بالای سرشان ؛ آسمان سترون بود. تپه های چُرتزده ، غروب که می شد خسته و یکنواخت به خواب می رفتند .
