
شهر من
شهر دود آلود من چنان سر بر کشیده بر آسمان و چنان ابر بر ابر می ساید که گویی به آفتاب می گوید،نتاب. آفتاب، چنان می تابد، بر انگیزانه، که نمی خواهد آن فاصله ای را که بایسته است از او بگیرم تا به نوشتارش کشم. تا بنگرمش و بگو یم او چه سان است. هرجا می روم شوخانه (شوخی وار)می آید و هر جا نباشد از سرما نمی شود ایستاد.به او پناه می آورم و او مرا در خود غرق می کند. در اینجا کارگران را می بینم که بر سردی آهن دست می کشند و آجر را ، تا رامش کنند و پالان بر پشتش گذارند. این کارگران می آیند، می سازند و خود می روند.اگر روزی که اینجا ساخته شد ،بیایند این طرفها. به یقین آجر ها هم آنها را نمی شناسند.که آن روز آجرها خواهند گفت: چرا ما را فریفتی.آیا باز می خواهی به گونه ای دیگر ما را بفریبی؟و او به تدریج می رود تا در مرگ ذوب شود.