شهر دود آلود من چنان سر بر کشیده بر آسمان و چنان ابر بر ابر می ساید که گویی به آفتاب می گوید،نتاب.
آفتاب، چنان می تابد، بر انگیزانه، که نمی خواهد آن فاصله ای را که بایسته است از او بگیرم تا به نوشتارش کشم. تا بنگرمش و بگو یم او چه سان است. هرجا می روم شوخانه (شوخی وار)می آید و هر جا نباشد از سرما نمی شود ایستاد.به او پناه می آورم و او مرا در خود غرق می کند.
در اینجا کارگران را می بینم که بر سردی آهن دست می کشند و آجر را ، تا رامش کنند و پالان بر پشتش گذارند. این کارگران می آیند، می سازند و خود می روند.اگر روزی که اینجا ساخته شد ،بیایند این طرفها. به یقین آجر ها هم آنها را نمی شناسند.که آن روز آجرها خواهند گفت: چرا ما را فریفتی.آیا باز می خواهی به گونه ای دیگر ما را بفریبی؟و او به تدریج می رود تا در مرگ ذوب شود.

چقدر از زندگی سرشارم، پُراپر، لبریز.هیچ خللی هیچگاه ندارم که زندگی نکنم.همیشه باید زندگی کرد و مرگ دور و خاموش و سرد. دور دورها، پشت هزار دیوار ایستاده است.اما زندگی در همه جا می رود، می پوید،زشت یا زیبا، همه جا و در همه چیز هست و در تمام تاروپود من چون خون من می دود و چون نبض می زند.از آن سر شارم.
شادی از آنجا می روید که سرمای زندگی در زمستانهای سخت فرو نشیند و آدمی را،امکان دمی آسودن و از فرازی نگریستن باشد.این فراز را هرچه باشد برای هر کس،بسته به پیشرفت در نهفته های مغزش متفاوت است.کافی است او نهفته ای را بیابد،روی آن بایستاد دورش خط بکشد و فراز و فرازه هایش بسازد،آنگاه بگوید و بخندد و طنز بنویسد.

دانلود و مشاهده نسخه اصلی

دانلود و مشاهده نسخه دستنویس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *