دسته‌بندی: ضرب المثل

ضرب المثل

روزی بود، روزگاری بود. شهری بود و شهریاری بود.شهریار وزیری داشت. وزیر با تدبیر و داننده بود. شهریار آگاه به دانندگی و سیاست وزیر بود. روزی شهریار وزیر خویش را فرا خواند و گفت: وزیر! ما خیلی دلمان می خواهد خدا بشویم! آیا تو تدبیری داری؟ صلاح میدانی ما ادعا کنیم خدا هستیم!؟ وزیر گفت: اکنون زود است شهریار من! شهریار گفت: پس هر وقت ، گاه آن رسید مارا خبر کن! وزیر گفت: به چشم ، شهریارمن!. مدتی گذشت. باز شهریار وزیر را فرا خواند و گفت: وزیر!  ما دیگر حوصله اش را نداریم! آیا وقتش نرسیده که ما خدا بشویم؟ آیا تو کاری کرده ای یا نه؟ وزیر گفت: خیر شهریارمن! وقتش نرسیده است. اکنون دستور بدهید مردم به جای گندم ذرت بکارند! شهریار دستور داد، سال دیگر به جای گندم مردم ذرت بکارند. مردم چنین کردند.سالی بگذشت. باز شهریار وزیر را فرا خوانده گفت: پس چه شد وزیر؟ ما باید خودمان برویم در میان مردم وخودمان از نزدیک آنها را ببینیم!.

ادامه مطلب »